میبینی خدا چطور سر نخواستن من دعواست........

میبینی خدا چطور سر نخواستن من دعواست........


بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم !!
و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.و به ....
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.
اگر درباره آدم ها قضاوت کنید زمانی برای دوست داشتن آن ها نخواهید داشت.
مادرترزا
بايد که مرد،محمد زهری

سید مهدی شجاعی در کتاب کشتی پهلو گرفته از زبان حضرت علی می گوید:
((ای خدا این اشک اینقدر مدام نباریده است،چه کند علی با اینهمه تنهایی؟ای خدا چقدر خوب بود این زن، چقدر محجوب بود، چقدر مهربان بود، چقدر صبور بود.
گاهی احساس می کردم که فاطمه اصلا دل ندارد. وقتی می دیدم به هیچ چیز دل نمی بندد، با هیچ تعلقی زمین گیر نمی شود،هیچ جادبه ای او را مشغول نمی کند؛ یقین می کردم که او جسم ندارد، متعلق به اینجا نیست.روح محض است، جان خالص است.
گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی دارد که هیچ مردی ندارد. استوار چون کوه، با صلابت چون صخره، تزلزل ناپذیر چون ستون های محکم و نامرئی آسمان.یکه و تنها در مقابل یک حکومت ایستاد و دلش از جا تکان نخورد.من مامور به سکوت بودم و حرفهای دل مرا هم او می زد.
گاهی احساس می کردم فاطمه دلی از گلبرگ دارد، نرمتر از حریر، شفاف تر از بلور. وحیرت می کردم که یک دل چقدر می تواند نازک باشد، چقدر یک انسان میتواند مهربان باشد.غریب بود خدا، غریب بود.من گاهی از دل او راه به عطوفت تو می بردم.))
سلام بر تو ای عشق خدا و دلیل خلقت، سلام بر تو ای دردانه رسول خدا و ای مونس ابو تراب.سلام بر تو ای فاطمه.

رسول خدا(ص):
فاطمه بهشت من است، فاطمه کوثر من است، من از فاطمه بوى بهشت میشنوم، فاطمه عین بهشت است، فاطمه جواز بهشت است، رضاى من درگروى رضاى فاطمه است، رضاى خدا در گروى رضاى فاطمه است، خشم فاطمه جهنم خداست و رضاى فاطمه بهشت خدا."

مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تامردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند...

دلتنگ می شود دلم گاهی خیلی ساده....

اینجا همه هر لحظه میپرسند:
- حالت چطور است؟

عاشقت خواهم ماند بي انکه بداني ، دوستت خواهم داشت بي انکه بگويم ...
و چه عجله ای در رفتنت بود که من هنوز در تحیر سرعتت برای خلاصی از اینجایم .هر کجایی گل های عالم تقدیمت مادربزرگم


سوزشی ناگهانی در پیشانی اش احساس کرد. صدای گریه در بی سیم پیچید و او ناگهان از زمین کنده شد.
(صلوات)

رنج هست ، مرگ هست ، اندوه جدايي هست ،

با كمي عقل، اندكي گذشت و مقداري اخلاق خوب، خوشبخت ترين فرد دنيا خواهيد بود. (ويليام سامرست موام)











روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید، شما چکار میکنید؟
برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه باز میدارد.

هميشه قسمت مورد علاقه ام در ساعات روزانه صبح ها بوده اند.اصلا طلوع انرژي بخش عجيب واسم.شايد به خاطر نور من عاشق روشنايي هستم.ســلام صبــح
پ.ن_
نام اثر: دریافتی از طلوع آفتاب
نقاش سرشناس فرانسوی، کلود مونه

خدايا!من آموخته ام با تو بودن چه قدر آسان است.
خدايا!من آموخته ام در کنار تو بودن يعني همه چيز.
خدايا!من آموخته ام با ياد تو بودن يعني انديشيدن در عمق.
خدايا!من آموخته ام تو را صدا کردن يعني آرامش خاطر.
خدايا! کمکم کن تا بياموزم اين زندگي را که تو به من هديه کرده اي، شاداب تر و سالم تر بسازم.
خدايا! من آموخته ام که در هر لحظه به درگاه تو نيايش کنم و شکر گزار درياي بي کران رحمت تو باشم.
من آموخته ام که در درون لحظه ها زندگي کنم، نه براي لحظه ها و حتي به دنبال لحظه ها بروم.
من آموخته ام که به خود نگاه کنم و از عقل بي کرانم استفاده نمايم و عشق را در خود و ديگران ببينم و زندگي را يک راز بدانم زيرا به دنبال راز رفتن، به من زيبايي مي دهد.
من آموخته ام که زندگي مانند يک پازل است که به موقع بايد قطعه هاي آن
را کنار هم بگذارم و در نهايت از شاهکاري که در حال ساختن آن هستم، لذت
ببرم.
اين پازل، مال من است و منحصر به فرد است از تولد تا مرگ.
من خودم را با خود، مقايسه مي کنم چون پازل من با ديگري فرق دارد .
آدمي، زندگي پيش ساخته نيست. اين تو هستي که با توکل به خدا و چيدن به موقع قطعه هاي پازل، زندگي هدفمند خود را نقش مي بندي و از وقايع و بحران هاي زندگي، جرأت، شهامت، صبوري و پذيرش را مي آموزي.