تبليغاتX
پیام و غربتش

میبینی خدا چطور سر نخواستن من دعواست........

+ نوشته شده توسط تنها در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:12 PM |
خدایا من اینجا غریبم میدانم تو بهتر میدانی اما قلبم از این غربت بد آتش گرفته است بد.

+ نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت 4:36 PM |

 بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم !!

و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. !

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
یاد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست
و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،

و به ....

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.
+ نوشته شده توسط تنها در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 6:52 PM |

اگر درباره آدم ها  قضاوت کنید زمانی برای دوست داشتن آن ها نخواهید داشت.   

                                                                        مادرترزا

+ نوشته شده توسط تنها در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 6:42 PM |

بايد که مرد،
مرد باشد
آتشفشان درد، ولي سرد.
اينک پُرم ز گريه،
نمي‌بارم.



محمد زهری

+ نوشته شده توسط تنها در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 6:27 PM |

سید مهدی شجاعی در کتاب کشتی پهلو گرفته از زبان حضرت علی می گوید:

((ای خدا این اشک اینقدر مدام نباریده است،چه کند علی با اینهمه تنهایی؟ای خدا چقدر خوب بود این زن، چقدر محجوب بود، چقدر مهربان بود، چقدر صبور بود.

گاهی احساس می کردم که فاطمه اصلا دل ندارد. وقتی می دیدم به هیچ چیز دل نمی بندد، با هیچ تعلقی زمین گیر نمی شود،هیچ جادبه ای او را مشغول نمی کند؛ یقین می کردم که او جسم ندارد، متعلق به اینجا نیست.روح محض است، جان خالص است.

گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی دارد که هیچ مردی ندارد. استوار چون کوه، با صلابت چون صخره، تزلزل ناپذیر چون ستون های محکم و نامرئی آسمان.یکه و تنها در مقابل یک حکومت ایستاد و دلش از جا تکان نخورد.من مامور به سکوت بودم و حرفهای دل مرا هم او می زد.

گاهی احساس می کردم فاطمه دلی از گلبرگ دارد، نرمتر از حریر، شفاف تر از بلور. وحیرت می کردم که یک دل چقدر می تواند نازک باشد، چقدر یک انسان میتواند مهربان باشد.غریب بود خدا، غریب بود.من گاهی از دل او راه به عطوفت تو می بردم.))

سلام بر تو ای عشق خدا و دلیل خلقت، سلام بر تو ای دردانه رسول خدا و ای مونس ابو تراب.سلام بر تو ای فاطمه.

+ نوشته شده توسط تنها در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 7:59 AM |

رسول خدا(ص):

فاطمه بهشت من است، فاطمه کوثر من است، من از فاطمه بوى بهشت میشنوم، فاطمه عین بهشت است، فاطمه جواز بهشت است، رضاى من درگروى رضاى فاطمه است، رضاى خدا در گروى رضاى فاطمه است، خشم فاطمه جهنم خداست و رضاى فاطمه بهشت خدا."

+ نوشته شده توسط تنها در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 7:49 AM |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...


بخشی از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم " اثر پائولو کوئیلو
+ نوشته شده توسط تنها در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:44 PM |

دلتنگ می شود دلم گاهی خیلی ساده....


+ نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:51 AM |

اینجا همه هر لحظه می‌پرسند:

- حالت چطور است؟
اما کسی یکبار
از من نپرسید:
- بالت...

+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:51 PM |

عاشقت خواهم ماند بي انکه بداني ، دوستت خواهم داشت بي انکه بگويم ...


درد دل خواهم گفت بي هيچ کلامي ، گوش خواهم داد بي هيچ سخني ...

در اغوشت خواهم گريست بي انکه حس کني ، در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حرارتي ...

اين گونه شايد احساساتم نميرد....

+ نوشته شده توسط تنها در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:12 PM |

و چه عجله ای در رفتنت بود که من هنوز در تحیر سرعتت برای خلاصی از اینجایم .هر کجایی گل های عالم تقدیمت مادربزرگم

+ نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 9:24 PM |
کسی که آمدنی است

نويسنده:سید مهدی شجاعی
بی آنکه امید داشته باشد کسی از آن سو صدایش را بشنود، در گوش بی سیم زمزمه کرد: عراقی ها آمدند. الان درست در ده متری من هستند. در روشنایی منور آن ها را به وضوح می بینم. آنها هم می توانند مرا ببینند ولی هنوز ندیده اند. یکی شان به این سمت می آید.

با ناباوری از بی سیم شنید. کشف صبحت نکن. سعید با کد صحبت کن. صدای فرمانده بود. بی تاب و بی قرار و با لرزشی که نشان از ترس کم رنگ داشت: نیاز به کد نیست. این دقایق آخر بگذارید راحت باشم. خودم باشم.
_ راحت باش. هر جور که راحتی، باش. حتما نمی ترسی که؟

تامل کرد در پاسخ دادن. تلاقی نگاهش با چشم های سرباز عراقی در روشنایی منور او را به تامل واداشت. سرباز نبود. آخرین رمق های منور، درجه های روی دوش او را نشان داد.

افسر بود و سعی می کرد فاتحانه به اطرافش نگاه کند. همان طور که نشسته بود و گوشی را میان سر و شانه نگاه داشته بود، ماند.

منوری دیگر فضا را روشن کرد و او دوباره شنید: حرف بزن سعید. نمی ترسی که؟

پیش پای افسر عراقی، جواد افتاده بود و سرش را- شاید از عطش- تکان می داد. افسر عراقی با اینکه کلاشینکفی در دست داشت، کلتش را بیرون کشید.
 
دو پایش را قدری از هم باز کرد. مغز جواد را نشانه گرفت و شلیک کرد.
_ چه شدی سعید؟ حرف بزن.
 احساس کرد افسر عراقی در مقابل دوربین فیلم برداری ایستاده است. رضایت و خرسندی را آشکارا در چشم های او دید.
 _ هستم. هنوز زنده ام. تیر خلاص جواد بود که شلیک شد.
افسر عراقی دو قدم دیگر پیش گذاشت و به بالای سر محسن رسید. محسن همان ابتدا با تیر مستقیم تمام کرده بود. الان شاید سه ربع بیشتر از شهادتش می گذشت.

با اعلام خبر شهادت جواد، آن سوی بی سیم برای لحظاتی در سکوت فرو رفت. برای اینکه اطمینان پیدا کند از برقراری ارتباط، گفت: شما چه می کنید؟ آن طرف ها چه خبر است؟

صدای محزون فرمانده را شنید: برای نجات شما فکر می کنیم. دنبال راه چاره می گردیم.

_ فکر نکنید. پیش از آنکه فکر کنید. کار تمام شده است. به عملیات فکر کنید. این صدای تیر خلاص محسن بود.
صدای متعجب فرمانده گفت: محسن که... بله. محسن قبلا رفته است، اما افسر عراقی دلش به همین تیرهای خلاص خوش می شود. همه را در آمار خودش ثبت می کند. الان در پنج قدمی من است. بالای سر حمید. یک منور دیگر. حمید هنوز زنده است. فقط از ناحیه کتف جراحت دارد و پای چپ. حالا باز افسر عراقی دو پایش را باز کرده و مغز حمید را نشانه رفته است.

حمید تلاش می کند به خود تکانی بدهد. از جا برخیزد و کاری بکند، اما پیداست نمی تواند. خون زیادی از او رفته است. خودت را بگو، در چه حالی؟ نگفتنی می ترسی یا نه؟ ترس؟

به یاد نگاه پدر افتاد. دستش را بر چهارچوب در تکیه داده و براق شده بود. تو پسر بچه شانزده ساله به چه درد جبهه می خوری؟ ترقه در کنند می ترسی. چه رسد به تیر. شب ها هم که با صدای توپ بیدار نمی شوی و او گفته بود: منکر نیستم.
 
می خواهم خودم را آنجا درست کنم. تیر خلاص حمید هم شلیک شد. حمید هم آرام گرفت و فضا دوباره خاموش شد.

الان فقط من مانده ام و حسین. حسین مانده است و من. او نزدیک تر است. درست در سه قدمی من، و افسر عراقی دارد نزدیک تر می شود. به او و به من، صدای بغض آلود فرمانده را از آن سوی بی سیم شنید.
_ به خدا توکل کن. ذکر بگو. ذکر یا رحمان. ذکر یا ارحم الراحمین. راستی نگفتنی با درد چه می کنی؟

افسر عراقی به بالای سر حسین رسیده بود.
احساس می کرد حسین دستش را روی خاک دراز کرده و او را به یاری می طلبد. چه می توانست بکند؟ دلش گرفت. هیچ چیز بدتر از این نیست که حسین کمک بخواهد و آدم نتواند هیچ کاری انجام بدهد.

کاش می توانست روده های حسین را که بیرون ریخته، بردارد و سرجایش بگذارد. شاید از درد حسین کاسته شود. نه، من درد ندارم. یک پایم کمی آن طرف تر افتاده که الان می بینمش، با پوتینی خون آلود. سوزشی در ناحیه کمرم احساس می کنم اما آن قدر نیست که از هوشم ببرد.

هنوز می فهمم در اطرافم چه می گذرد. راستی علی به سلامت رسید؟ خبرها را آورد؟ برنامه ها را گفت: دلم برایش عجیب تنگ شده است.

صدای خش خش خش بی سیم، کار شنیدن را برایش مشکل کرد. همین قدر فهمید که علی همین جاست... در نزدیکی ما... چادر امداد... زیر سرم... خبرها رسید... نتیجه کارتان سحر روشن می شود. علی هنوز زنده است.
پاسخ داد: علی هم ماندنی نیست. پشت سر من می آید. بدرقه اش کنید.

وقتی هر دو با هم به دفتر مدرسه رفته بودند فرم اعزام بگیرند، مدیر مدرسه گفته بود: شما هر دو گل سر سبد مدرسه اید. با هم نروید. یکی تان بماند دل مدرسه نگیرد. در استان هم مقام اول باید از این مدرسه باشد. یکی تان بمانید که بشود.
 
او به جای علی هم جواب داده بود: اگر می توانستیم، هر دو می ماندیم. نمی توانیم.
 
مدیر به علی نگاه کرده بود تا اگر کمترین تردیدی در نگاهش می یابد، بر آن تیکه کند. علی ادامه داده بود: دست خودمان نیست هر دو بی تاب شده ایم.

منوری دیگر باز سیاهی را کم رنگ کرد. نگاه افسر عراقی که به دل و روده حسین خیره مانده بود. بالا و بالاتر آمد تا به چشم های غضب ناک حسین رسید.

حسین انگار به شیطان نگاه می کرد. آشکارا می خواست درد و ضعف را از چشم ها کنار بزند و غرور و صلابت را جای آن بنشاند و... موفق بود.

افسر عراقی ناگهان پایش را بر دل و روده حسین گذاشت و وحشیانه فشرد.

آن چنان که حسین ناگهان چون اسپندی بر سر آتش از زمین کنده شد و چون لخته گوشی بی جان بر زمین افتاد و تمام کرد.

بی آنکه بخواهد فریادی خفه در گلویش پیچید و نگاه افسر عراقی را به سویش گرداند. از آن سوی بی سیم شنید چه شدی سعید؟

قرار بود ذکر بگویی. آرام آن چنان که فقط خودش بشنود در گوش بی سیم زمزمه کرد: چشم. قصدم تمرد نبود، ولی من الان خود تماما ذکرم و خدا این جاست. که را صدا کنم؟

احساس کرد شهادتین در دلش با ضمیر مخاطب جاری می شود. برای خودش هم این گونه شهادت گفتن، تازگی داشت.
 
اشهد ان لا اله الا انت، و باز از دلش شنید: و اشهد ان رسول الله.

تنهایی و اضطراب رفته بود و انس و آرامشی شیرین جایش را گرفته بود.

یک منور دیگر آسمان را نصف کرد. افسر عراقی جلوتر آمد و درست بالای سرش ایستاد. احساس کرد هنوز جای کسی خالی است. دلش را به سمت کربلا گرداند. اگر آمدنی هستی، الان وقت آمدن توست آقا!

هنوز آقا را تمام نکرده بود که نور آقا را در چشم و دلش و دست آقا را در دست هایش احساس کرد.

دلش غنج رفت. حس تازه ای که هیچ گاه تجربه اش نکرده بود. با تمام دلش خندید. آقا هم خندید.

انگار غنچه ای پیش روی او باز شد و عطر افشاند. رایحه ای بی نظیر تمام فضا را انباشت. از آن سوی بی سیم هم چنان صدای حرف می آمد که او دیگر نمی شنید.
 
آقا دستش را گرم فشرد. او را از جا بلند کرد و حرکت داد. پایم آقا جا مانده است و شنید: پایت پیش از تو رفته است... به بال هایت نگاه کن.

سوزشی ناگهانی در پیشانی اش احساس کرد. صدای گریه در بی سیم پیچید و او ناگهان از زمین کنده شد.                                                                                                  

                                                   (صلوات)                                

+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 6:11 PM |

رنج هست ، مرگ هست ، اندوه جدايي هست ،


اما آرامش نيز هست ، شادي هست ، رقص هست ، خدا هست.

زندگي ، همچون رودي بزرگ ، جاودانه روان است.

زندگي همچون رودي بزرگ كه به دريا مي رود

دامان خدا را مي جويد

 خورشيد هنوز طلوع ميكند.

 فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است :

بهار مدام مي خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد :

امواج دريا ، آواز مي خوانند ،

بر ميخيزند و خود را در آغوش ساحل گم ميكنند.

گل ها باز مي شوند و جلوه مي كنند و مي رويند.

نيستي نيست.

هستي هست .

پايان نيست.

راه هست.

تولد هر كودك ، نشان آن است كه :

خدا هنوز از انسان نااميد نشده است

+ نوشته شده توسط تنها در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 8:47 AM |

با كمي عقل، اندكي گذشت و مقداري اخلاق خوب، خوشبخت ترين فرد دنيا خواهيد بود.                                               (ويليام سامرست موام)

+ نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 و ساعت 8:45 AM |
در جاي جاي اين کره خاکي مناظر و مناطقي پرجاذبه و ديدني وجود دارد و مي‌توان براي هر سليقه و ذائقه‌اي، نمونه‌اي دلخواه را جست. جاذبه‌هاي طبيعي و ساخته دست بشر با عمري که به ميليون‌ها سال يا هزاران سال مي‌رسد، کم نيستند و از شرقي‌ترين نقطه زمين تا غربي‌ترين نقطه آن وجود دارند.



کوه کله‌قند در ريودوژانيرو:

اين کوه با ارتفاع 396 متر در شهر ريودوژانيرو در کشور برزيل قرار داد. ارتفاع اين کوه از سطح دريا 1400 متر است. شما مي توانيد با تله‌کابين به قله اين کوه صعود کنيد و مناظر زيبايي را که زير پاي شما هستند مانند خليج گوانابارا، ساحل کوپاکابانا و... مشاهده کنيد. کوه‌نوردان ترجيح مي‌دهند به جاي اين‌که با تله‌کابين به قله برسند، خودشان اين مسير را بپيمايند.

اما چرا کوه را اين‌چنين نام‌گذاري کرده‌اند؟ عده‌اي معتقدند علت نام‌گذاري اين کوه شکل ظاهري آن است که شبيه کله قند است. عده‌اي ديگر هم مي‌گويند که نام کوه از زبان سرخ‌پوستي گرفته شده و به معني "کوه بلند" است.


صحراي گبي در مغولستان:

اين صحرا استپ‌هاي نيمه‌بياباني دارد که منطقه وسيعي در حدود يک ميليون و 300 هزار کيلومتر مربع را پوشش مي‌دهند. اين صحرا نيز مانند ساير محيط‌هاي کويري تابستان‌هاي بسيار گرم و سوزان و زمستان‌هاي فوق‌العاده سردي دارد. صحراي گبي در حال گسترش و پيشرفت به سمت مراتع چين است و مراتع اين کشور را به محيط‌هايي بياباني تبديل کرده است. طوفان‌ها، گرد وغبار، ريز گردها و... آسيب‌هايي جدي به مردم اطراف آن‌جا و به‌خصوص به صنعت کشاورزي وارد کرده‌اند. اين صحرا داراي کوه، تپه‌هاي شني، و مناظر صحرايي زيبايي است.


ماچو پيچو در پرو:

قلعه‌اي زيبا و مقدس که مربوط به دوره آزتک‌هاست در ارتفاعات کوه آند قرار دارد. شما با ماشين يا وسايل نقليه ديگر نمي‌توانيد به اين دژ زيبا راه پيدا کنيد و تنها بايد با کوه‌نوردي به آن‌جا برسيد. براي اين که به اين قلعه برسيد چند روز در راه خواهيد بود زيرا بايد مسافت زيادي را پياده طي کنيد تا بتوانيد به آن برسيد. جالب است بدانيد اين قلعه يکي از عجايب هفت‌گانه جهان هم به حساب مي‌آيد.


صومعه مِتِورس در يونان:

اين صومعه که در قرن يازدهم در ارتفاعات شمالي کشور يونان ساخته شده است، منظره‌اي بسيار زيبا و جذاب دارد و به اعتقاد ساکنان اين منطقه براي پاک‌سازي روح و تجديد قواي انساني مکان بسيار مناسبي است. هر سال افراد زيادي جذب اين صومعه مي‌شوند. در قرن‌هاي گذشته تنها راه ارتباطي براي رسيدن به صومعه، طي کردن مسير به صورت کوه نوردي بوده، اما در سال 1920 براي راحتي بيش‌تر گردشگران و مردم يونان، پله‌هايي را از ابتدا تا انتهاي اين صومعه ساختند تا دست‌رسي بهتري داشته باشد.


نوناويک در کانادا:
اين منطقه يکي از زيباترين مناطق کاناداست. طلوع و غروب خورشيد همانند عکس‌‍‌هاي مناظري‌اند که با «فوتوشاپ» تغيير يافته و زيباتر شده‌اند و گاه بيننده در باور آن‌ها دچار ترديد مي‌شود. اين منطقه در شمال کبک قرار گرفته است و سرشار از منابع طبيعي به همراه جنگل‌هاي سوزني‌برگ و پهن‌برگ و درياچه‌هاي متعدد و رودخانه‌هاست. شما بايد با هواپيما يا کشتي به اين نقاط جذاب سفر کنيد. مردم اين منطقه از حيوانات و محصولات کشاورزي نياز روزمره خود را تامين مي‌کنند.


له در کشور هند:
اين منظره زيبا در 3هزار و 525 متري هيماليا قرار دارد. در اين منظره شما مي‌توانيد نمود مذهب‌هايي مانند بودا را ببينيد. تنها بين ماه‌هاي مه تا اکتبر مي‌توانيد براي ديدن اين مناظر برويد. اين کار در ساير ماه‌هاي سال به دليل بارش برف شديد و سختي راه ممکن نخواهد بود.


5 روستا در يک تپه در ايتاليا:
پنج روستاي کوچک که در تپه‌اي در ايتاليا واقع شده‌اند. اين روستاها به حدي کوچک‌اند که پنج‌تاي آن‌ها روي يک تپه قرار گرفته‌اند اما هيچ يک از روستاها راضي نيستند که با روستاي ديگر ادغام شوند. اين منطقه به حدي جذاب و زيباست که به مسير عاشقان شهرت پيدا کرده است.


صومعه‌اي در بوتان:
کشور پادشاهي بوتان در جنوب آسيا و در شرق هيماليا واقع شده است. بوتان به دريا راه ندارد و دور تا دور آن را خشکي فرا گرفته است. اين کشور بين هند و چين قرار دارد. اين صومعه مکاني روحاني براي نيايش و نماد فرهنگ بودا و تبت است.


اگويل دو ميدي در فرانسه:

اين منطقه بسيار زيبا و جذاب است. شما براي رفتن به بالاترين نقطه‌ بايد از تله‌کابين استفاده کنيد. تله‌کابين اين منطقه در سال 1955 ساخته شد تا مسافران و گردشگران را به مناطق بالاتر ببرد. ارتفاع يکي از قله‌هاي آن‌جا به 1039 متر مي‌رسد.


جنگل‌هاي آمازون در امريکاي جنوبي:

جنگل‌ آمازون جنگل بسيار بزرگي در امريکاي جنوبي است. جنگل‌هاي باراني آمازون در تمام فصول سال داراي هوايي گرم با رطوبتي بسيار زيادند. تقريباَ هر روز در سرتاسر آمازون باران سنگيني مي‌بارد.

+ نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 و ساعت 8:47 AM |

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی‌ جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی‌جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی‌که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی‌جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند "خدایا شکر"

+ نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 و ساعت 8:35 AM |

برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه باز می‌دارد.
اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو می‌توانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر می‌کرد می‌داند. تصور کردن این که چیزی را می‌دانید در حالی که در حقیقت آن را نمی‌دانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را می‌خورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره‌ی عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت می‌برد، مرتکب چنین اظهار نظری نمی‌شوم. در هرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تک‌شاخ‌ها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره‌ی آنها دست بردارد.
اغلب موضوعات از این ساده‌تر به بوته‌ی آزمایش در می‌آیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که می‌تواند شما را از تعصب خودتان با خبر کند. اگر عقیده‌ی مخالف، شما را عصبانی می‌کند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه می‌دانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر می‌کنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه‌ی دو می‌شود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی می‌کنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط تنها در سه شنبه هفدهم آبان 1390 و ساعت 8:51 AM |

هميشه قسمت مورد علاقه ام در ساعات روزانه صبح ها بوده اند.اصلا طلوع انرژي بخش عجيب واسم.شايد به خاطر نور من عاشق روشنايي هستم.ســلام صبــح

پ.ن_

نام اثر: دریافتی از طلوع آفتاب

نقاش سرشناس فرانسوی، کلود مونه

+ نوشته شده توسط تنها در شنبه چهاردهم آبان 1390 و ساعت 9:20 AM |

خدايا!من آموخته ام با تو بودن چه قدر آسان است.

خدايا!من آموخته ام در کنار تو بودن يعني همه چيز.

خدايا!من آموخته ام با ياد تو بودن يعني انديشيدن در عمق.

خدايا!من آموخته ام تو را صدا کردن يعني آرامش خاطر.

خدايا! کمکم کن تا بياموزم اين زندگي را که تو به من هديه کرده اي، شاداب تر و سالم تر بسازم.

خدايا! من آموخته ام که در هر لحظه به درگاه تو نيايش کنم و شکر گزار درياي بي کران رحمت تو باشم.

من آموخته ام که در درون لحظه ها زندگي کنم، نه براي لحظه ها و حتي به دنبال لحظه ها بروم.

من آموخته ام که به خود نگاه کنم و از عقل بي کرانم استفاده نمايم و عشق را در خود و ديگران ببينم و زندگي را يک راز بدانم زيرا به دنبال راز رفتن، به من زيبايي مي دهد.

من آموخته ام که زندگي مانند يک پازل است که به موقع بايد قطعه هاي آن را کنار هم بگذارم و در نهايت از شاهکاري که در حال ساختن آن هستم، لذت ببرم.
اين پازل، مال من است و منحصر به فرد است از تولد تا مرگ.

من خودم را با خود، مقايسه مي کنم چون پازل من با ديگري فرق دارد .

آدمي، زندگي پيش ساخته نيست. اين تو هستي که با توکل به خدا و چيدن به موقع قطعه هاي پازل، زندگي هدفمند خود را نقش مي بندي و از وقايع و بحران هاي زندگي، جرأت، شهامت، صبوري و پذيرش را مي آموزي.

+ نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت 1:20 PM |
-----------------